X
تبلیغات
مسافر تنها()

مسافر تنها()

!...همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...!

عاشقم باش

خدای بزرگ سپاسگزارم

عاقبت آغوش عشقم را نصیبم کردی

اما باز هم به یاد توام.

باز هم از تو درخواستی دارم.

آنکه به من باز گرداندی هرگز ازمن نگیری 

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ،

 آهسته تر از صداي بال پروانه ها

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،

بلندتر از هر صدايي،

چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد 

فرياد دوستت دارم را ميتوان با طپش يک قلب به تمام جهانيان رساند

 پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم... 


 




به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که

چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را

لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در

 

کنار من نیستی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:33  توسط ......سهيل جان........  | 

تولدت مبارک


  

از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو

 

نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب

 

میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو

 

معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر

 

همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی... از من نپرس که اشکهایم را برای چه

 

به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد تو خود

 

پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از

 

چشمم برندار مرا از من نگیر... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم بگیر عاشقانه

 

مرا در آغوش که سخت تنها م
 

من عشقمو دوستت دارم!

 

حالا هر کی عشقشو دوستت داره نظر بده!

 

دادن نظر نشان دهنده شخصیت شماست!!!!!!!!

 

حتی شما دوست عزیز!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:41  توسط ......سهيل جان........  | 

سلام بر همه من برگشتم همراه دوست دخترم یعنی برگشت خوب دیگه من خیلی خوشحالم  دیگه همین راستی من چند وقت نبودم شرمنده که سر نزدم ۱ چیزه دیگه ۲۹ شهریور تولدش هست ممنون میشم بگید براش چی بخرم  قیمتش مهم نیست خوب دیگه چیزی ندارم بگم شاد باشید بایی 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:2  توسط ......سهيل جان........  | 

گريه نكن

گريه نكن

 

به خدا تو رو دوست دارم

 

اي خدا كاري بكن

 

تا بفهمه چقدر براش ميميرم

 

جون مني عشق مني

 

تو چشام نگاه كن تا

 

بهت بگم كه تو مال مني

 

تو چشام نگاه كن تا

 

بهت بگم كه تو عمر مني

 

چقدر ميخوامت

 

دوست دارم آره آره

 

قلبم شده پاره پاره

 

بيا كه دنيا به ما وفا نداره

 

تنها شدم اي مهربون

 

بيا بيا پيشم بمون

 

بيا كه سازم بي تو صدا نداره

 

گريه نكن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:48  توسط ......سهيل جان........  | 

غم نبودنت

 
به یاد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل
لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت
 آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل  راه رفتیم تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد
 چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم
هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم بردیادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟!  ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات
اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوریت!
آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش  میزند

 
 

چرا اسمت رو بگم؟ وقتي اسمت منو از زندگي سيرم مي كنه چرا يادت بكنم؟ وقتي يادت منو پابند و اسيرم مي كنه وقتي قلبت واسه من سنگ صبور نيست چرا من دردم و برات بگم؟وقتي عشقت واسه من آروم جون نيست چرا من شعرم و واست بگم؟ وقتي اينقدر دلامون از همديگه دور شده چرا تركت نكنم؟ وقتي له كردي دلم رو زير پات چرا اخمت نكنم؟ اگه قلبم رو مثه شيشه شكستي چرا اسمت رو بگم؟ اگه عهدي كه با من بستي، شكستي چرا يادت بكنم؟ اگه تركم كردي، رفتي زبرم اين سخن يادت نره، كه يكي بود كه يه روز خونه داشتي تو چشاش وقتي كه نگات مي كرد، غم مي رقصيد تو نگاش تو گرفتي دلشو... ولي افسوس كه شکستي دلشوووووووووووو


در شبان غم تنهایی خویش ،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من ،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود .
شکل گیسوی تو ،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 15:17  توسط ......سهيل جان........  | 

شعــــــــــــــــــــــــــر

ای یار ای عشق
تو ای همه وجودم
تو برام خدایی
همه ی تار و پودم
رفتی با رفتنت
دل منو شکستی
رفتیو از من چه
ساده گذشتی                                                       
ای همه خوبی اهل کجایی؟
کی میشه باز تو رو ببینم
کی می شه دوباره
چشمای نازتو ببینم
مرحمه دردی تو دریای چشام
کشتی منو با اون ناز نگات
ای یار ای عشق
تو ای همه وجودم
تو برام خدایی
همه ی تار و پودم
رفتی با رفتنت
دل منو شکستی
رفتیو از من چه
ساده گذشتی                                            

ای همه خوبی اهل کجایی؟
کی میشه باز تو رو ببینم
کی می شه دوباره
چشمای نازتو ببینم
مرحمه دردی تو دریای چشام
کشتی منو با اون ناز نگات
زیره نم نم بارون
برام ترانه ساختی
تو از عاشقی گفتی
چه آسون دل باختی
ولی به من نگفتی
دلت یه جایی گیره  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:30  توسط ......سهيل جان........  | 

 

مرگ سنگین

 

 

می روم

سنگین تر از همیشه

این بار کوله باری تازه بر دوش دارم

این بار انگار

          از همیشه تنها ترم

                           خسته ترم ...

 

یک شاخه گل میخک

یعنی چه ... ؟

تکرار کن

         یعنی چه ... ؟

                  یعنی چه ... ؟

 

من نسیم را می فهمم

من دستان خمیده ی درخت پیر را می فهمم

من ریشه های زیر خاک را می فهمم

 

یک جرعه تنهایی

شاید تنها آرزوی من باشد

شاید تنها گرفتن دستان تو

ابدیت آرزوی من باشد

 

ای ابرو خمیده و ناز بر زلف

ای تنها تفکر زمان معصومیتم

ای تمام مقدسات من

تنها برای توست که خواهم نوشت

 

فکر کن ...

کسی که مرگ برگ ها را کشیده است

                                           منم !

 

باید برای مرگ تدریجی احساس گریست

برای دروغ ها

برای ذره ذره ی بهشت که می رود

                               به اعماق فراموشی ها

باید برای تمام معصومیت از دست رفته

                                           ناله کرد

 

اینجا صحبت گناه دیگر نیست

اینجا حرف

      حرف یک جهنم است

      حرف

      حرف نهایتی خیره از  شهوت است

 

ببین که برهنه برهنه فکر می کنند

و آغوش آغوش انجام می دهند

 

برای خداوند که دیگر

نماز وحشت نمی خوانند

این چاپلوسی ها کافی نیست ... ؟

 

اینجا زمین معصیت کار است

زمین تشنه ی کفر است

                     جنایت کار است

 

 

حسن هوشیار ــ ریشه های زیر خاک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:16  توسط ......سهيل جان........  | 

لحظه هاي آبي

 

 

 

 

 

 

      لحظه هاي آبي

 

ديشب در هواي عشق تو دل را به آسمان زدم وخواب را چشمانم  ربودم .

ديشب به خاطر وجود تو پلك هايم را هزار بار باز وبسته كردم تا شايد يك لحظه روياي با تو بودن در واقعيتم زنده شود.

ديشب براي هر بار خيال تو در ذهن دلم تمام صورتم را با اشك هايم شستشو دادم

ديشب هوا ، هواي عاشق شدن بود هواي دو باره زنده شدن بود هواي كلبه عشق بود هواي يك شب مهتابي در كنار هم بود هواي نم نم بارون در كنار يك شعله ي داغ محبت بود هواي گل هاي لاله را پر پر كردن به اميد، آمدن يا نيامدن بود

هواي با تو بودن و با تو مردن بود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:23  توسط ......سهيل جان........  | 

چند روایت معتبر درباره ی عشق

 
 
 
 
گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شد. و اینها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی" هستم" . نگریستم٬ اما چیزی نبود.گفتم"نیستی". باز گفتی "هستم" بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه٬نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم٬ گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم " هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم" گفتی " غلطی" و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

...

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی" برخیز!"گفتم " نتوانم" بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم"این چیست"؟ گفتی :"اندوه!اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت. گفتی" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی" چنین کنند با عاشقان."

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:12  توسط ......سهيل جان........  | 

بهار آمد

بهار اومده خبر داری؟؟

همه چی دوباره زنده میشه دوباره جوون میشه

همه چی آدمو یاد زندگی میندازه

واسه همینه از بهار متنفرم ازش بدم میاد چون منو یاد زندگی میندازه

کاش همیشه زمستون میبود همه چی مرده و از دست رفته

کاش ....و ای کاش ........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:29  توسط ......سهيل جان........  | 

بزرگترين غم بي وفايي......

زندگي نيست بجز نم نم باران بهار زندگي نيست بجز ديدن يار زندگي نيست بجز عشق بجز حرف محبت به كسي وگرنه هر خارو خسي زندگي كرده بسي 

 بزرگترين حادثه:تولد........بزرگترين ثروت:جواني...........بزرگترين خاطره:اشنايي..........بزرگترين تجربه:عشق.............بزرگترين ارزو:وصال...............بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................بزرگترين غم بي وفايي................بزرگترين درد جدايي................بزرگترين اندوه :مرگ.............بزرگترين بلا :نااميدي سعي کن به

 خاطر کسي که دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که

دوستش داري رو از دست ندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:51  توسط ......سهيل جان........  | 

افسون

افسون

شرابي از لبت در جام كردي

مرا با بوسه شيرين كام كردي

دلم آهوي وحشي بود و او را

ندانم با چه افسون رام كردي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:38  توسط ......سهيل جان........  | 

نکیسا

 دستم رو بگیر تنهام نگذار بی تو مرگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:30  توسط ......سهيل جان........  | 

نکیسا

   دیگه دل به هر بی سرو پایی نمی بندم  

         غرورم شکست لعنت به تو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:18  توسط ......سهيل جان........  | 

از دلم بدم میاد...!!!

 

 

از این دل لامصبم بدم میاد

چرا من نمی تونم با کسی دشمن بشم !! از کسی کینه به دل بگیرم !! و دیگه تو روش نگاه نکنم !

بعضی وقتها تو هپروت فکر میکنم به فلانی که خیلی به من بد کرده یه خوبی کنم که کپ کنه !

یکی نیست  به من بگه آخه بی شعور احمق ...

دارم به خودم یاد میدم از خیلی ها متنفر بشم  و همون جا دفنشون کنم !

اما بازم می دونم که نمی تونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:11  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:4  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:3  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:1  توسط ......سهيل جان........  | 

بدون عاشقته..........

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميري برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش مهمي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي بر مي گرده با عجله مياد سمتت........بدون براش عزيزی.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش قشنگي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني باهات اشك ميريزه........بدون دوستت داره.

 

و اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني آروم تركت مي كنه........بدون عاشقته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:1  توسط ......سهيل جان........  | 

اگه نبا شی..

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط ......سهيل جان........  | 

برای او که عاشقش شودم

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:55  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:55  توسط ......سهيل جان........  | 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميري برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش مهمي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي بر مي گرده با عجله مياد سمتت........بدون براش عزيزی.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش قشنگي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني باهات اشك ميريزه........بدون دوستت داره.

 

و اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني آروم تركت مي كنه........بدون عاشقته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:54  توسط ......سهيل جان........  | 

تنها رویا من

 در این دنیا نکردم من گناهی            فقط کردم به چشمانت نگاهی

 اگر باشد نگاه من گناهی                 مجازاتم بکن هر جور که خواه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:35  توسط ......سهيل جان........  | 

گناهم را ببخش

         اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود 

 

         را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز

 

         به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي

 

         تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من

 

                                     اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من

 

                                                 گناهم را ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:26  توسط ......سهيل جان........  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:10  توسط ......سهيل جان........  | 

یادت باشد

درد

درد را از هر طرف که بنویسی همان درد است

مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است

و چراغ خانه اش خاموش است

من به روشنی بد نکردم که تو اینگونه افتاب را از کوچه زندگیم گرفتی

وقلبم را رنجانیده ای

وزخم خنجر بر پشت من نهادی

من و تو غباری بیش نیستیم در این ویران سرا

این را همیشه یادت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:49  توسط ......سهيل جان........  | 

عشق

 



عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .

جام بلور ، تنها يك بار مي شكند
.

مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت


اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست
.

احتياط بايد كرد
.

همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز
...

بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:36  توسط ......سهيل جان........  |